نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/۱۱/۱۸ توسط آقای اعظم خواجه اف(خجسته)
| پيام هاي ديگران()
به چشم نیمه مست خود به من نگاه می کنی
مرا به غمزه می کُشی، چرا گناه می کنی؟
در این زمانه خنده را به دارها کشیده اند
تو خنده می دهی به من، چه اشتباه می کنی.
چو می رسی به خلوتم، به لطف بوسه های خود
وجود خسته ام پُر از جلال و جاه می کنی.
به مرز باغ پیکرت به بوسه گُل نشانده ام
هنوز در خیال من تو "آه – آه" می کنی.
نمی شوی تو یار من، ولی به عشق شرقی ات
به شعر و یاد روی خود مرا نکاح می کنی.
ملکه ی شجاع من ! نبوده بیم کس تو را
به تخت می نشانی ام، مرا تو شاه می کنی
